تبليغاتX
D*okhtar*

D*okhtar*


  این همه در این سال ها از بی توجه ی کسانی نالیدم ،

  که

  خود آنها از بی توجهی من در ناله بودن.. .


+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت21:7توسط bBeErrRrrRNnnNnii |


   فلسفه لبخند تو چیست که این گونه در منطق آن گم می شوم...

    گـــــــــاهی می اندیشم که لمسه خاطرات تو شبیه هیچ حسی نیست....

    و ایــــــــــنکه...

    اینقدر صریح تـــــورا به رخ لحظه هایم میکشم بی سابقه است....

    پــــــــــــــــر می شوم از تــــــــــــو..

   می دانم.....می دانم که می دانی..!

 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت15:59توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

 

سلااااااااااااااااااای به همه دوستای گلم که تو این مدت پیداشون کردم..

حالتون خوبه؟!روزه نمازاتون قبول

اولن ..شرمنده ام که تو این مدن نیومدم نت و نتونستم جوابتونو بدم...

دومن..ازتون ممنونم دوستای نازیننم که منو یادتون نرفت

سومن.. عشق نازم  ..عزیزم...خییییییییییییییییییییییلی دووووست دارررررررم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com..زندگی من  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

چهارمن..مشکل منم به یاری خدا ..که خیییلییی چاکرشم تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com..خدایا خیلی بزرگی...و دعاهای شما

نازنین ها حل شد.. تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

و بعد ..دوستای عزیزم من اونایی که نظر دادن رو لینک کردم البته با اجازتون ! 

و از اونجایی که نمیدونستم با چه نامی لینکتون کنم به دلخواه خودم یه چیزی گذاشتم دیگه

   شما به بزرگی خودتون ببخشین! الته اگه نامی که لینک شدین رو دوست ندارین و مناسب نی 

حتما بگین که عوض کنم...

     بـــــــــــــــــــاشد؟

   لباتون خندون تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com....همیشه عاشق تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com بـــــــــــــــــــاشید

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت22:41توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |


   همیشه وقتی می خواستم دعا کنم یا به جایی می رفتیم که همه دعا میکردن جیزی از خداشون  می خواستن

   من  هیچی نداشتم بگم و فقط می گفتم خدایا تنهام نزار  ...


   امـــــــــــــــــا الان...

                        خدایـــــــــــا اون روزایی که داشتمو قدرشونو ندونستم بهم برگردون...


+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت14:11توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

/* /*]]>*/      سلام.     دوست عزیز که الان داری می خونی ازت خواهش می کنم واسم دعا کن      یه مشکل خیلی بزرگ دارم واسم دعا کن      دعا نکرده ازین وبلاگ نرو بیرون       واسم دعــــــــــــــــــــــا کنید.......

                                              ********                   *******

  دیگه نمیدونم تو کجا بنویسم که برام دعا کنن ..تو هر وبلاگی گفتم .....

                     واســـــــــــم دعــــــــــــــا کنید

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت23:41توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

       

         حاصل  عشق  مترسک  به  کلاغ  مرگ  یک  مزرعه  است..!


        

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت21:9توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

 

خداوندا نمي دانم 

   در اين دنياي وانفسا
  كدامين تكيه گه را تكيه گاه خويشتن سازم
  نميدانم
  نمي دانم خداوندا.
  در اين وادي كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جاي خوش دارد.
  كدامين حالت و حال و دل عالم نصيب خويشتن سازم
  نمي دانم خداوندا
  به جان لاله هاي پاك و والايت نمي دانم
  دگر سيرم خداوندا.
  دگر گيجم خداوندا
  خداوندا تو راهم ده.
   پناهم ده .
   اميدم خداوندا .
   كه ديگر نا اميدم من و ميدانم كه نوميدي ز درگاهت گناهي بس ستمبار است و ليكن من نميدانم
   دگر پايان پايانم.
   هميشه بغض پنهاني گلويم را حسابي در نظر دارد و مي دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بي جان و تن سازد.
   چرا پنهان كنم در دل؟
   چرا با كس نمي گويم؟
   چرا با من نمي گويند ياران رمز رهگشايي را؟
    همه ياران به فكر خويش و در خويشند. گهي پشت و گهي پيشند
   ولي در انزواي اين دل تنها . چرا ياري ندارم من . كه دردم را فرو ريزد
  دگر هنگامه ي تركيدن اين درد پنهان است
   خداوندا نمي دانم
   نمي دانم
   و نتوانم به كــس گويم
   فقط مي سوزم و مي سازم و با درد پنهاني بسي من خون دل دارم. دلي بي آب و گل دارم
   به پو چي ها رسيدم من
  به بي دردي رسيدم من
   به اين دوران نامردي رسيدم من
   نميدانم
   نمي گويم
   نمي جويم نمي پرسم
   نمي گويند
   نمي جوند
   جوابي را نمي دانم
   سوالي را نمي پرسند و از غمها نمي گويند
   چرا من غرق در هيچم؟
  چرا بيگانه از خويشم؟
  خداوندا رهايي ده
  كللام آشنايي ده
  خدايا آشنايم ده
  خداوندا پناهم ده
   اميدم ده
  خدايا يا بتركان اين غم دل را
  و يا در هم شكن اين سد راهم را
  كه ديگر خسته از خويشم
  كه ديگر بي پس و پيشم
  فقط از ترس تنهايي
  هر از گاهي چو درويشم
   و صوتي زير لب دارم
   وبا خود مي كنم نجواي پنهاني
  كه شايد گيرم آرامش
  ولي آن هم علاجي نيست
  و درمانم فقط درمان بي درديست
  و آن هم دست پاك ذات پاكت را نيازي جاودانش هست

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت3:18توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

   وقتی از دنیا و آدماش خسته و نا امید شدی ، 

   .

   .

   .


    برو کوه !!


    و داد بزن آیا امیدی هست؟؟؟؟


    و تو می شنوی........

 

    هست ...هست  ...هست !!


+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت2:43توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

  

اجازه هست عشق تو رو تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

اجازه هست مردم شهر، قصه ی ما رو بدونن؟
اسم منو، عشق تو رو، توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونی کنم؟
پیش نگاه عاشقت، چشمامو قربونی کنم؟

اجازه میدی تا سر بزارم رو شونه هات؟
روزی هزار و صد دفه، بگم که می میرم برات

اجازه میدی به همه بگم که تو مال منی؟
ستارتم اینو میگه، که تو، تو اقبال منی

اجازه هست عکس تو رو، رو صورت ماه بزنم؟
طلسم قصه هامونو، با داشتن تو بشکنم؟

اجازه میدی قصه هام با عشق تو جون بگیره؟
چشمای عاشقم واست روزی هزار بار بمیره؟

اجازه میدی واسه تو قصه طلایی بسازم؟
با یه صدای مخملی برات لالایی بسازم؟

اجازه هست با بال تو پر بزنیم، بریم بهشت؟
کاش نزاریم برنده شه، تو بازی ما، سرنوشت

اجازه میدی که بگم، من ما تو، تو مال من؟
من از تو خواهش می کنم که زیر وعده هات نزن

اجازه ی تو، دست تو، اجازه ی من، دست تو
خنده ی من خنده تو، شکست من شکست تو 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت16:51توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

As days go by, my feelings get stronger,


To be in ur arms, I can't wait any longer.

 

Look into my eyes & u'll see that it's true,

 

...Day & Night my thoughts r of U

 


    هرچی که روزها میگذرن، احساسات من قوی تر میشه

   برای در آغوش تو بودن نمیتونم بیش از این صبر کنم

    به چشمام نگاه کن، خواهی دید که حرفام راسته


    شب و روز تمام افکارم ماله تو هستن

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت17:20توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

 " دلم گرفته است،دلم عجیب گرفته است.

                                               و هیچ چیز، نه این دقایق خوشبو،که روی       

شاخه ی نارنج میشود خاموش،         

      نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ                                                     

                از هجوم خالی اطراف نمیرهاند. و فکر میکنم که       

 این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد"   

                                                                      "سهراب سپهری"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت18:28توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

  اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي
  و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد 
  و اگر اين‌گونه نيست، تنهايي‌ات کوتاه باشد
  و پس از تنهايي‌ات، نفرت از کسي نيابي. 
  آرزومندم که اين‌گونه پيش‌ نيايد، اما اگر پيش آمد،
  بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
  برايت هم‌چنان آرزو دارم
  دوستاني داشته باشي،
  که دست‌کم يکي در ميان‌شان
  بي‌ترديد مورد اعتمادت باشد.
  برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
  نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
  تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
  که دست‌کم يکي از آنان اعتراضش به حق باشد،
  تا که زياده به خودت غره نشوي.
  و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي،
  تا در لحظات سخت،
  وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است.
  همين مفيد بودن، کافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
  هم‌چنين، برايت آرزومندم صبور باشي،
  نه با کساني که اشتباهات کوچک مي‌کنند،
  چون اين کار ساده‌اي است،
  بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران‌ناپذير مي‌کنند،
  و با کاربرد درست صبوري‌ات، براي  ديگران نمونه‌ شوي.
  اميدوارم اگر جوان هستي،
  خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
  و اگر رسيده‌اي، به جوان‌نمايي اصرار نورزي
  و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي،
  چرا که هر سني، خوشي و ناخوشي خودش را دارد
  و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.
  اميدوارم به پرنده‌اي دانه بدهي و به آوازش گوش کني،
  هنگامي که آواي سحرگاهي‌‌اش را سر مي‌دهد ،
  چرا که به اين طريق
  احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان.
  اميدوارم که دانه‌اي هم بر خاک بفشاني،
  هر چند خرد بوده باشد،
  و با روييدنش همراه شوي،
  تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.
  به علاوه، آرزومندم پول داشته باشي،
  زيرا در عمل به آن نيازمندي
  و براي اينکه سالي يک‌بار
  پولت را جلوي رويت بگذاري و بگويي: «اين مال من است»
  فقط براي اينکه روشن کني کدام‌تان ارباب ديگري است!
  و در پايان، اگر مرد باشي،
  آرزومندم زن خوبي داشته باشي
  و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،
  که اگر فردا خسته باشيد ، يا پس‌فردا شادمان
  باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.....


    ويکتور هوگو...!!

((می خواستم بزارم تو وبلاگمون(خودم-خودت)ولی دیدم زیاد مناسب نیست!))

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت12:57توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |


   شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ،

   پس ..

   .

   .

   همیشه شاد باش . . ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت16:4توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

  خيلي سخته كه دلي روبا نگات دزديده باشي


  وسط راه اما ازعشق،يه كمي ترسيده باشي 


   خيلي سخته كه بدونه واسه چيزي نگراني


  ازخودت مي پرسي يعني،ميشه اون بره زماني؟


  خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي


  اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي


  خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه


  بعد بهت بگه كه چشماش نمي خواد تو رو ببينه!!

 
  خيلي سخته كه ببيني كسي عاشقيش دروغه


  چقدر از گريه اون شب،چشم تو سرش شلوغه 


  خيلي سخته واسه اون بشكنه يه روز غرورت


  اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت


  خيلي سخته بودن تو واسه اون بشه یه عادت 

 
  ديگه بوسيدن دستات واسه اون بشه عبادت


  خيلي سخته كه دل تو نكنه قصد تلافي


  تا كه بين دوپرستو نباشه هيچ اختلافي


  خيلي سخته اونكه ديروز واسش يه رويا بودي


  از يادش بره كه واسش تو تموم دنيا بودي


  خيلي سخته بري يك شب واسه چيدن ستاره


  ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره


  خيلي سخته كه من و تو هميشه با هم بمونيم


  اونقد عاشق كه ندونن ديوونه كدوممونيم........

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت23:10توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

مترسک ناز می کند


کلاغ ها فریاد می زنند


و من سکوت می کنم....


این مزرعه ی زندگی من است


خشک و بی نشان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت16:35توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

                    عشق

           عشق

   عشق

  و اینبار شاید باید عاشق شد

    شاید عاشق هم شدم

   :

  نه!

   :

   هنوز اول راه عاشقی هستم

   :

    من عاشق ِ بودن شدم...

   :

    شاید دوست دارم که در عشق پیر شوم یا شاید هم در پیری عاشق شوم!

     نمیدانم..

    شاید عشق پیرم کند بهتر باشد

    این یعنی یک عمر طعم یکسان زندگی را تحمل کردن

    یک عمر عاشق بودن و حسرت خوردن

    این یعنی سکون....و من اهل سکون نیستم...من سکوتی هستم سرگردان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت15:34توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

!

 بي تو دلم هميشه تنگ است ، بي تودنيا برايم سوت و كوراست

 بي تو شبم بي مهتاب است ، بي تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

 بي تو زندگي بي مفهوم است ،بي تو عشق و عاشقي در دلم دوراست

 بي تو هواي دلم هميشه ابري است ، آسمان چشمانم هميشه باراني است

 بي تو زندگي برايم عذاب است، گلهاي باغ دلم همه خشك و بي جان است

 بي تو درياي دلم كويري تشنه و خشك است ، آسمان آبي قلبم تيره و تاراست

 بي تو عشق از خانه دلم فراري است و طاغچه خانه دل هميشه خالي است

 بي تو آرزويي ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خداي خويش بودنت در كنارم است

 بي تو غروب ها برايم جهنم واقعي است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالي است

 بي تو  مجنونم ، بي تو موجودي پوچم ، بي تو جاده زندگي ام بن بست است

 و پرنده هاي آشيانه قلبم همه بي آوازهستند بي تو وجودم در اين دنيا بي ارزش است

 و نامم در كتاب زندگي خط خورده وفراموش شده است

 بي تو ديگر مجالي براي زندگي دوباره نيست

  آرزوي قلبم مرگ است

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت22:51توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

    من دلم مي خواهد


       خانه اي داشته باشم پُر دوست


   کنج هر ديوارش دوست هايم بنشينند آرام


      هر کسي مي خواهد وارد خانه ي پرعشق و صفايم گردد


   يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند


       شرط وارد گشتن ، شستشوي دل هاست


شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست


      بر درش برگ گلي مي کوبم


روي آن با قلم سبز بهار


     مي نويسم اي يار ؛ خانه ي ما اينجاست


تا که سهراب نپرسد ديگر


      خانه ي دوست کجاست .....؟

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت22:58توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

  خدايا کفر نمي گويم ...

          پريشانم ...

    چه مي خواهي تو از جانم

         مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي

    خداوندا اگرروزي زعرش خود به زير آيي

         لباس فقر پوشي

        غرورت را براي تکه ناني

    به زير پاي بيندازي

        زمين واسمان را کفر مي گويي،نمي گويي؟؟؟؟

          خداوندا اگر در روز گرما خيز تابستان

    تنت برسايه ي ديوار بگشايي

          لبت بر کاسه ي مسي قير اندوه بگذاري

      وقدري آن طرف تر عمارت هاي مرمرين بيني

             واعصابت براي سکه اي اين سو وآن سو در روان باشد

       زمين واسمان کفر را کفر مي گويي،نمي گويي؟؟؟؟

              خداوندا اگر روزي بشر گردي

      زحال بندگانت با خبر گردي
 
           پشيمان مي شوي از قصه ي خلقت،از اين بودن،ار اين بدعت

        خداوندا تو مسولي

            خداوندا تو مي داني که انسان بودن و ماندن

        در اين دنيا چه دشوارست

       چه رنجي مي کشد آن کس که انسان است وازاحساس سرشاراست...

+نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت22:51توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

   هر چی مهربونتر باشی

                             بيشتر بهت ظلم ميکنن!!!

   هر چی صادق تر باشی

                             بيشتر بهت دروغ ميگن!!!

   هر چی دلسوزتر باشی

                             بيشتر سرت کلاه ميذارن!!!

  هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری

                             راحت تر لهش ميکنن!!!

  هر چی آرومتر باشی

                             فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی!!!

  هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی

                              بيشتر حقتو ميخورن!!! 

     " و اس ه خ و د ت ب ا ش ....! "

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت16:4توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

آغــوش تو به غیره من بـه روی هیچکی وا نــــکـــن

منــو از ایـن دلخوشی و آرامــــشــم  جـدا نـکــــــــن

مــن بــرای بـا تو بودن پـره عشق و خواهـــــشـــم

واســـه بودن کــنــارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

مــنو تــو آغوشت بگیر آغــــــوش تـــــو مــــقـدسـه

بـوســیدنــت برای من تـــــولـــــــد یـــــک نــفـسـه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

چـشمای مــهربونه تو مـــــنــو بــــه آتـیش میکشه

نــوازش دســـتــای تو عــــــادت تــــــرکـــم نمیشه

فــقط تـو آغوش خودم دغـــــدغـــــه هــــاتو جا بذار

به پای عشق من بمون هــیچکس رو جای مــن نیار

مـــهـــر لـباتو رو تن و روی لــــب کــــسی نــــــزن

فـقط به من بوسه بزن بـــه روح و جسم و تــنه من

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت15:40توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

  آنگاه که غرور کسي را له مي کني،

  آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

  آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

  آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

  آنگاه که حتي گوش خود را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

  آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، 

  مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني ؟

  بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند ؟

  ""دلمو بد شکوندی امشبچه جوری می خوای جواب خداتو بدی؟!""

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت15:15توسط bBeErrRrrRNnnNnii |

 

    مرا اينگونه باور کن

         کمي تنها

                       کي بي کس

   کمي از يادها رفته...

                    خداهم ترک ما کرده

                          خدا ديگر کجا رفته...؟

 

   نمي دانم مرا ايا گناهي هست؟

   که شايد هم به جرم ان

  غريبي و جدايي هست...

                          مرا اينگونه باور کن...

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت23:41توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

   خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است 

                                   کارم از گریه گذشته به همین میخندم

   همیشه من به ذهنم می سپارم

                                    که گفتی عشق پایانی ندارد

   من این را تازه دانستم که قلبم

                                     به جز عشق تو مهمانی ندارد

 

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت15:29توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

در گذر گاه زمان خيمه شب بازي دهر


با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد


عشق ها ميميرند                                              رنگ ها رنگ دگر ميگيرند


و فقط خاطره هاست


که چه شيرين و تلخ دست نخورده بجا مي ماند.!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت23:7توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

            
                

به دنيا آمدم اولين کلمه اي بود که در گوشم زمزمه شد....
وقتي مرا در آغوش خود مي نواخت ، گويي روي ابرها شناور بودم....
وقتي صدايم مي زند از درونم شعله ي ذوق گر  ميگيرد...
به دنيا آمدم گفتم (م . آ . د . ر )
آري مادر ..
شمع فروزان زندگي من...
کوه مقاومت و ايثار
وقتي ميگويم مادر تنم به لرزش مي اقتد.
مادر  چه کلمه ي با عظمتي
هرچه بگويم کم است

يک چيز ميگويم تا کاش بتوانم عشق خودرا به تو اي مادر ثابت کنم....
        پس مي گويم.... 

                       دوستت دارم اي هستي بخش زندگيم!!

*تقديم به تموم مادراي دنيا...روزتون پيشاپيش مبارک!!!*


+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت22:43توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

 

همین الان از معبودت یه چیزی بخواه 

و

 برام پیام بذار  

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت23:32توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

 


 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهمInvisible  بروم

خدا را دوست دارم،به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند

 خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه،  undo كردن را به من می دهد

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت16:21توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |


      Don't go for looks       

   they can deceive      

 

Don't go for wealth   

 

even that fades away      .

 

    Go for sum1 who makes u        

 

.    smile becoz only a smile makes

 

   a dark day seem bright..

 

    دنبال نگاه ها نرو،

    ممکنه فریبت بدن

    دنبال ثروت نرو

   چون حتی ثروت هم یه روزی نا پدید میشه

    دنبال کسی برو که باعث میشه لبخند بزنی

    چون فقط یه لبخنده که میتونه

ب  اعث بشه یه روز خیلی تاریک، کاملا روشن به نظر بیاد

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت14:48توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر

صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

 دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت

جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
:
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من

تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت

 رها کردم
همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 حریم چشمهایم را

به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

وا کردم
نمیدانم چرا رفتی؟ نمیدانم چرا؟

 شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت

تمام بال هایش غرق در اندوه و غربت شد

و بعد از رفتن تو، آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توام, برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من ، چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم پرسش و تردید،

 کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در این راه و انتخاب آن ،

خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

 کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک قلب

 میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

 نمی دانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت

 دعا کردم
دعا كردم

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت0:55توسط bBeErrRrrRNnnNnii | |